با اسم خدای عاشقی ها که همه چیز را جفت آفرید حتی فرموده هایش،شروع میکنم

سلام عشقم، این وبلاگ رو فقط بخاطر تو زدم چون باید بنویسم، وقتی نمیتونم حقیقت دلمو به زبون بیارم باید بنویسم وگرنه میترسم این دل دیوونه بعد عمری سکوت چنان فریادی بزنه که گوش دنیا رو هم کر کنه..
واسه همین فعلا نوشتن تنها راهیه که به ذهنم میرسه

عزیزانی که الان دارن اینو میخونن بدونن که میخوام داستان عشقم رو بنویسم

داستان رو به صورت دنباله دار میگم.. ممکنه هفته ای یه بار(مثلا پنجشنبه ها) یا شایدم کمتر آپ کنم،بخاطر امتحانای دانشگاه یکم گیرم

هنوز خودم نمیدونم آخر این قصه چیه.. ولی از اولش میگم

ممنون میشم از کسایی که نظر یا پیشنهاد بدن و راهنمایی کنن :))

یه روزی این وبلاگ رو به صاحب اصلیش تقدیم میکنم

خلاصه..باهام باشین..ممنون از همتون آرام



برچسب ها : داستان منو عشقم,خاطرات جدایی,فاصله ها تنهایی,عشق جاودانه,دوست داشتن تا بی نهایت,

تاريخ : 17 / 3 / 1393 | 5:43 | نویسنده : ShN |

اول سلام عرض میکنم خدمت دوستان عزیز

بعد اینک عذر میخوام که همین یه دونه پست رو گذاشته بودم و ادامش رو ننوشتم، من تقصیری نداشتم، نمیتونستم به مدیریت وبم وارد شم، با اینکه می دونستم رمز درسته ولی نشد، فراموشی هم زدم هیچی نمیومد به پشتیبانی گفتم بازم هیچی... الان بعد از حدود یه سال اومدم بازیابی رمز عبور زدم دیدم کار کرد!!

خلاصه اینکه یه وب جدید زدم همون موقع به این آدرس morning_glory.rzb.ir بیاین اونجا بقیشو بخونین اگه دوست داشتین.. مخلص دوستان



برچسب ها : عشق,داستان عاشقی,

تاريخ : 19 / 2 / 1394 | 4:43 | نویسنده : ShN |

در طول داستانی که تعریف میکنم اسم خاصی نمی برم فقط اسم شهر چون مهمه تو داستان رو دیگه مجبورم بگم...

برای شروع قصه عشقم :

اول از خودم میگم..متولد73 ،، کسی نیستم که کار به کار کسی داشته باشم و سرم به کار خودمه همیشه ، یکمی ساکت ، گاهی عجول ، چشم هم نه به کسی دارم نه به دار و ندارش ،...

درسته الان دانشجو ام ولی داستان از زمانیه که فکر میکنم دبیرستانم شروع شده بود

دیگه زیاد از خودم نگم بهتره نظر رو دیگران باید بدن نه خود فرد


بعدش از جایی که زندگی میکنم..متولد اهوازم ولی بدون که بخاطر تو هرجای دیگه هم شده زندگی میکنم چون بدون تو زنده بودن بی معنیه واسم


چندسال پیش بود.. میخواستیم خونه بخریم، کلی گشتیم تا بهترین رو از هر لحاظ انتخاب کنیم..گشتیم..
انگار قسمت نبود اینجا خونه بگیریم..
اولش که یکی جور شد، قرارداد بستیم و سند خونه هه رو اوردیم نصف شب بود که زنگ خونه رو زدن دیدیم صاحب خونه اس! با هزار خواهش و التماس سند رو پس گرفت چون زنش راضی نبود..!

(خدا رو شکر) نشد.....!!!

گذشت..تا یکی دیگه پیدا شد که دیگه داشت قطعی میشد که ایندفعه پدرم پشیمون شد و بهش گفت نمیخوایم..!! دلیلشو هنوزم نفهمیدم :))
اون موقع منم مثل بقیه از دستش ناراحت شدم ولی الان واقعا باید ممنونش باشم

(خدایا شکر)که بازم نشد
یکی دیگه که میخواست به هر قیمتی که شده بفروشه چون پولشو زود میخواست، یکم درنگ ما کافی بود که اونم بره

(خدا صدهزار بار شکرت)که نشد و نشد

راست میگن که بشه رحمته، نشه حکمت.. فدای اون حکمتت

نمیدونم چی شد که اومدیم اصفهان سراغ خونه،شاید چون همه این پیشنهاد رو میدادن و واقعا دست تک تکشون درد نکنه

رفتیم اصفهان.....
اون موقع نمیدونستم فاصله ام با عزیزم خیلی کم شده...
یه چند روزی مهمان خاله مادرم بودیم که اونهم ماشاا.. زبون چرب و نرمی داشت و کمکمون میکرد واسه خونه پیدا کردن

خب البته خونشون یه جایی داخل اصفهان بود و جایی که ما میگشتیم اطراف اصفهان بود که اینجا کلی فقط میگم اصفهان :))
خاله اینا هم میخواستن جابجا کنن و بیان همونجا که میگشتیم
خلاصه یه چندتا بنگاه املاک رفتیم و خونه دیدیم تا اینکه رسیدیم به بنگاه اصلی .. بنگاهی که جرقه عشقم زده میشد و خبر نداشتم..

..ادامه دارد..

>>خیلی میخوامش برام دعا کنین به آرزوم برسم<<



برچسب ها : حکایت آشنایی ,عاشقانه ,داستان عشق ,قصه زندگی ,دست تقدیر ,آرزوی قلبی ,دیدار معشوق ,زیباترین عشق دنیا,

تاريخ : 17 / 3 / 1393 | 5:46 | نویسنده : ShN |
صفحه قبل 1 صفحه بعد